|
دلتنگ
|
دلم برات تنگ میشه
باهات زیاد خاطره داشتم..
باهات زیاد جنگیدم...
تورو بستن! خاطرات ِ من و دفن کردن...
از یاد نمیری..
خیلی ها باهات زندگی کردن..!
امروز وقتی رفتم تا دوباره بنویسم!
پرده اشک تو چشام کنار نرفت ...
دارم زار میزنم... واسه تمام روزهایی که با تو
دردو دل کردم..
دوست داشتم..
تو تنها وبلاگم بودی که هیچوقت نخواستم از بین بری!
به پاییز تنیده دور تن ِ عریان درخت ها..
به صدای قار قار ِ کلاغ ها...
من از ادامه راه بعد از تو میترسم
من از این همه "تو" میترسم
و انگار اینجای ِ قصه که میرسد قلم هم هراسان میشود..میلرزد
آذر ماه و یک دنیا اتفاق که می افتد..
یک حادثه ..یک نگاه..
پاییز را دوست دارم ...سیاهی انگار که میرود خودش را بین برف ها گم کند..
و تو میمانی و تو ...
دست ِ تو نبود...دست ِ ما نبود..
آنقدر غرق بودیم که موج هارا ندیدیم...
گوش ماهی هارا نچیدیم..
ذره ذره فرو رفتیم و نفس بریدیم..
حالا هم هرچه نگاه میکنم توی تقویم زندگی..همه اش دیروز است
دیروزهایی که با فردا غریبند...
و همه اش تاریک است !آنقدر که هیچکس زمین خوردنت را نمیبیند..
چه میشود کرد وقتی فرو رفته ای؟
وقتی میدانی بن بست به استقبالت نشسته...
وقتی پر های پروازت را چیده ای و گذاشته ای بین دفترچه خاطراتت
که فرداها..ببینند و بخوانند عمق دلتنگی هایت را...
من دچار شده ام..دچار وهم آمدن زمستانی که
میخواهد تمیزت کند از کثیفی ها..
و روحت را آرام کند از شب گریه های بی معنا..
تو ..تو خودت آمدی..رفتنت ولی با خداست...
یادت بخیر مهربانم..
آنقدر امشب به یادت بودم که نفهمیدم چرا گونه هایم انقدر خیس شد..
یک سال و پنج ماه گذشت از رفتنت و من هنوز هم روزهارا میشمارم
برای ِ داشتن ِ دوباره یک ثانیه از آغوشت..در همان خانه ي نارمک
که کوچک بود قدر بدی هایت و با صفا اندازه وجودت..
دست ِ من نیست..دست ِ مانیست...
رفتن ِ تو..
قهر کرده ام..با تو ...با قبر ِ تنهای ِ تو..که ماه هاست نیامده ام
دور تا دور ِ خانه جدیدت گل بچینم..هق هق ها کنم..فریاد بزنم
"چرا؟" و بگویند دست ِ تو نیست ...دست ِ ما نبود...خدا خداست..
و من توی ِ دلم بگویم ...آخ که خدا کاشکی تورا نمیخواست..
یک کاری کن که با تو آشتی کنم...
امشب به دیدنم بیا...بیا و دست هایم را بگیر...بیا و برایم حرف بزن
بگو :همه چیز درست میشود...بگو که تو هستی..
من سرگیجه دارم.. نا خوشم...
دستم را خودم سوزاندم..دلم را رفتن ِ تو...
تا اینجای ِ کار با هم بی حسابیم..
ولی قبول کن..نمیشود کنار آمد با جای ِ خالیت
اینکه آدم ها فکر میکنند تنها نیستم ...
و نمیفهمند تنهایی من یعنی نبودن تو...
دلم برای ِ پدر می سوزد..
برای ِ این همه سکوتش بعد از رفتن ِ تو
برای ِ همه آنهایی که قلبشان را با تن ِ بی روحت توی ِ خاک گذاشتند..
و رفتند و دیگر سراغ ِ دلشان را جز خیال ِ تو از کسی نگرفتند..
وهم..خیال...آرزو ..همه اش ختم میشود به تو...
میفهمی درد دارد وقتی تنها مهمان ِ آن خانه ی لعنتی زیر
یک مشت خاک خوابیده باشد..درد دارد به خدا درد دارد...
این آدم ها نمیفهمند من چه میکشم...
تو خوب میدانی...نه؟
زوود بود آنقدر که تا به خودم آمدم که بفهمم چه شد..
دیدم بالای ِ سر ِ قبرت ایستاده ام و ذل زده ام به زمینی که داشت
تو را از من میگرفت...بغضم شکست..اشکم فرو ریخت و تو آهسته آهسته از
من دوور شدی...رفتی...محو شدی...
این چه رفتنی بود؟بی خداحافظی؟بی بوسه؟
این همه حرف را کجای ِ دل باید گذاشت؟
چقدر باید سکوت کرد و بغض شکست؟
برو...
از خاطراتم دور شو..بگذار تا نفس بکشم..
این روزها خوووب نیستم...برو
از خیالم برو
بی هوا برو...
جوری که اینبار رفتنت کسی را نسوزاند..
جوری برو که انگار از اول هم نبوده ای..
برو و دیگر سراغ این خسته دل را نگیر...
من از تو پرم...
خالی هم نمیشوم...
برو..
میخواهم زندگی بی تو را آغاز کنم
"به یاد عزیزی که با یادش مستم هنوز"
نشسته ام رو به روی ِ آینه٫به دنبال چیزهایی میگردم که دیگر نیست..
لبخندی از سر ِ رضایت..
چشمانی براق و
موهایِ بلند و تاب دار...
کلافه ام..کلافه ام و سرم درد میکند!
قرار بود عکس تو روی این دیوار باشد و
با هر بار٬ باز و بسته شدن پلکم در این اتاق
تورا یاد کنم و یاد کنم تورا...
نشد ! به قول خودت"نباید"ها بیشتر از "باید"هاست...
و خوب میدانم که عکس "چشم هایت" که تیله های زندگیم بود!
نباید روی این دیوار رنگین کمان بسازد..
کودکیم با تو بود! و رفتنت مرگ ِ روزهای ِ کودکیم !
صندوقچه خاطراتم! پاک ِ پاک است...!
دیگر عکس دو نفره و دستبند و
ته سیگار و حتی دستخطتت را هم نمیبینی!
فیلم و عکس هایت هم دور انداختم که مبادا ببینم و
بخواهم دوباره با سوال هایم که همه "چرا" دارد! بهمت بریزم!
دیگر آن تیغ که میبریدم و به خیالم رگ میزدم از نبودنت نیست!
هیچ چیز اینجا نیست که مرا یاد ِ تو بیاندازد..
به جز یادت که از هر چیزی ماندنی تر بود...!
میترسم جمله هایم را تمام کنم٬چرا که از آخر به اول آمده ام
شب هایی هست مثل حالا ٬که دلم میخواهد در آغوشت بخوابم
و ببــــــــــــــــازم تمام بُردنی هارا...!
درست مثل پنج سال پیش و باختن پیش چشم هایت..
مثل چهار سال ِ پیش و باختن پیش چشم هایشان..
که پدرم با نگاهش پرسید چرا؟! و من یک ماه
در اتاقم ماندم و جواب ندادم که چرا!
همان زمانی که تو دیگر نبودی و قرص خوردم و خواستم بروم
قعر ِ جهنم! که کمی از آتش این دنیا خنک شوم!
که نشد! که از همه خودکشی ها و خود زنی ها!
فقط یک دَر مانده و یک ترک ! که یادم می اندازد !
داشتم می آمدم پیش تو ! که نگذاشتند ! که فرار کردم !
که شبش که گفتی "برو" چقدر به خدا التماس کردم!
که الان که دارم دوباره آن روزهارا مینویسم...هق هق میکنم و
می شکنم و می شکنم و هق هق میکنم و می شکنم و ...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ نمیگویم...
آه هم نمیکشم!
خوب ِ خویم !
مست ِ مست از حرم حضورت که نیستی و نمیدانم چرا
حس میکنم کنار هم روی این تخت دراز کشیده ایم مثل همان روزها..
سردم شده...
میلرزم و لرزشم از سرما نیست!
و سردیَم از هوا نیست و آخ که چقدر دارم درد میکشم...
تابستانم با تو گذشت...!
زمستانم با تو گرم شد...
و بهارم با تو پاییز شد
و همه چیز برای ِ همیشه با کوچ کردنت تمام شد!
رفتی و من روح مرده ام را در جسم زخمی ام جا گذاشتم...
و زندگی کردم...
و با زندگیم غریبی کردم و دیگر حتی برای ِیک بار هم
"چرا " نگفتم و آه نکشیدم و اشک نریختم و نگفتم حتی برگرد!
اینجا که حالا ایستاده ام! آخر راه نیست!
یک شروع است از اتنها!
و یک مرگ که خیلی هم تدریجی نیست...
یک مشت دلتتگیست و یک آسمان حرف...!
تنهایم که بگذاری٬خودم کم کم خوب میشوم..
به رویم نیار که این خط خطی ها را من نوشتم!
به رویم نیار تا همیشه برایت بخندم!
گریه هایی به شکل خنده...
تمام
خواب میشدم... و آنقدر در بی کسی ِ کودکانه ام می غلتیدم
که تمام رویاهایم مثل کلاف سردرگمی به هم میپیچید..
آنوقت او می ماند و یک جسم ِ غرق در خوابِ آشفته...
او میماند و دوراهی پر پیچ و خمی بین ماندن و رفتن...
و همیشه این رفتن بود که دل ِ تنهاییم را می سوزاند...
شب شد..
یک شب ِ دیگر آمد و من غرقم در سکوتی بی انتها...
حرف هایم طعم نفرت میدهد...
حالـــــی دارم عجیب...
خوب نیستم... روحم درد دارد...
دست هایم سرد ِ سرد..تنم میلرزد..
باز هم نیستی...
نبودن..نبودن هایت... وحشت هایم..
چه کسی می آید مثل تو؟
که با قهر چشم هایش با نگاهم..ذره ذره کم شوم..آب شوم..
کجایی دل خوشی دلم؟!کجایی؟
دیدی؟! بی تو این دل به کجا رسید؟
ترسیدم..ترســـــــــــــــیدم تو نباشی...
دیدی با رفتن هم قدم شدی؟
سایه ات هم دیگر از اینجا رفته..
مانده ام با یادت.. و یادگاری هایی که ندادی...
مانده ام با یک دنیا دلواپسی و یک جسم نا آرام..
هیچ چیز..هیچکس مثل حضورت نه آرامم میکند و نه میتواند که
آرامـــم کند..
نیستی ..
نبودنت از همه جای این خانه ...از هر گوشه این شهر می بارد..
بی تو من تنهایی ٬ تنها شدم...!
بی تو بی صدا اشک شدم..
و ندیدی! و نشنیدی که فریاد میزدم بر گـــــــــــــــــرد!
تو می رفتی و من خیره میماندم به رد پاهای کسی که در دستش
دلم می رفت به نا کجا..
راستی به کجا میروی؟!
بعد از من با چه کس همسفر میشوی!
چرا میروی!؟
ماندن که درد ندارد! این رفتن هاست که انسان را پر از درد میکند...
کاش میفهمیدی بی تو بغض گلویم را زخمی میکند!
کاش می ماندی..
تو اگر میماندی من به تو شوق آمدن فرداهای باهم را نشان میدادم..
تو اگر با من میماندی ...من با تو ما میشدم..!
رفتی ! و چه خوش! گذشتی ...
نفرت از تو ؟نه...
نفرت از ما بودن ِ بی تو!دارم
خوب نیستم..
تن خسته ام..روحم پر پر میزند..
شعر هایم قافیه کم می آورد...
تو اگر میماندی....
نه..!
من اصلا حال خوبی ندارم...
اگر خدا کمک میکرد و من محکم تر می ایستادم اینجا..
کسی نمیدید پاهایم از رفتن می لرزد..
تو آنقدر خوب هستی که حرف های سخت من و آنها را...
ساده گرفتی و لبخند زدی!
تو آنقدر خوب هستی که بعد حرف های تلخم گفتی تنها یک
آرزو داری و آن هم خوشبختی من است..
من ِ امروز دیگر من ِ آن روزها نیست..
من ِ امروز را مادر آغوش گرفته و دارد زااار میزند..
من ِ امروز را با دود ِ سیگار طرح کشیده اند..
من اگر اشک میریزم! نه به خاطر پایان قصه نیست!
به خاطر سختی شروع قصه است...
به خاطر همه آنروزها که کل شهر زیر پای ِ ما بود و
همه حسود بودند به کنار هم بودن من و ما...
برای آن روزهاییست که بودی وقتی همه چیز برای من سخت بود..
ولی امروز که تکرار سختی هاست..گفته ام ترکم کنی..!
قولی داده ام به اندازه تمام ستاره ها که نچیده ایم..
قولی داده ام به بزرگی خدا...!
دست های ِ کسی بعد تو دست هایم را میان دستانش نمیگیرد
و کنار هیچکس دیده نمیشوم..
قول داده ام..
قول داده ام ...تنها خوب ِ من...
میمانم روی حرفم..
تو برو...این دنیا دلتنگی می فروشد ! تو برو این دنیا... به من سخت میگیرد
تو برو..
ولی!
رحمی بکن ...رحمی بکن!
کمی آرام تر... . دستی تکان بده! رد پایی بزار..
نخواه اشک هایم ببارد...
من هنــــــــــــــــوز کودکم..!
همه چیز برای از یاد بردنت آماده بود..
رویاهای بهاری..
پرواز خیال به آن بالاها..
نگاه آدم های جدید٬ دغدغه هایشان..
همه چیز آماده بود..
جز خودت...!
که بی خیال از دل عاشقم می آیی !
حرفی از آن روزها که بهاری نبود میزنی
بی خداحافظی میروی..
و من را در یک مسیر بی برگشت جا میگذاری..
میبینی چه ساده ؟ من میمانم در این راه ؟!
و تو مثل همیشه بی آنکه بپرسی با من می آیی! رفته ای..!
من مانده ام...بی تو...بی هدف..این راه را قدم میزنم تا برسم
به دو راهی دوباره بودنت..!
سلام نمیکنی ! حرفی هم نداری برای گفتن!
همه حرف هارا ! چه عاشقانه چه هوسناک گفته ای..
همین چند سال پیش ٬ همان شب ها..که درگوشی میگفتی:
قلبم موند زیر پات..نگاش نمیکنی! لگدش نکن..!
و من کودک میشدم..میخندیدم! و در کودکیم عاشق تر میشدم..
همه حرف هایت را گفتی!
مانده ام چرا خداحافظی بلد نیستی! چرا نمیگویی مثل همه که
خدا حافظ دخترک..تقدیر تقصیر کرد! منو تو عاجزیم !
نه !نمیگویی !
تو شکستن را بیش از دیگران آموخته ای..
تو باید باشی ..گاهی بیایی کنارم..خاطراتمان را ورق بزنی
که بوی کهنه کاعذ ها بی تابم کند..
تو باید باشی که اشک ها فرصت ماندن نداشته باشند..
تو باید باشی که از همه بشکنم..!
تو خودت اولین تیشه را زده ایی به ریشه ام..! دلسوزی گاه و بیگاهت برای چیست؟!
چقدر گفتند :وقت عاشق شدنت نیست مهسا..
رها کن ..که اگر دیر شود..
چقدر بغض کردم و گفتم دوستت دارم...!
و چقدر سخت اشک ریختم وقتی از خواب بیدار شدم و تو نبودی..
وقتی گفتند به آرزویت رسیدی و رفتی..!
چقدر گفتم:خدا یا..شکر
وقتی تو به سمت آسمان میرفتی و فکر ستاره شدن داشتی
من توی تختم به خود میپیچیدم و هیچکس طاقت شنیدن دوستش دارم را
از زبان من نداشت..برادرم هم کنارم بود ولی..بویی از تو نداشت..
رفته ای..مدت هاست رفته ای...
و من هنوز به آن روزها فکر میکنم..و تک تک لحظه هارا..
توی ذهنم مرور میکنم...!
مینویسم!
چون هنوز هم به یادت هستم!
راستی خدا! کاش ستاره ها بر می گشتند
فکر میکردم .. کجای این دنیا کسی مثل من
وسوسه بی خوابی دلتنگیش را قلقلک میدهد!
من فراموش شدم راستی..همان لحظه ای که از من شکستی!
من فراموش شدم..
و از بالای آسمان قلبت ! درست همانجایی که باهم ستاره پر پر میکردیم!
آهسته آهسته پایین آمدم پیش از آنکه دلت را تکان دهی و پایینم بیاندازی
خودم آهسته آهسته اشک ریختم و پایین آمدم..
خیالت از اشک هایم خیس نشد؟
دلت نسوخت؟
این آسمان و تمام ستاره هایش را می سپارم به تو..
دیگر نگاهشان نمیکنم..تمام شب قول میدهم با چشم های بسته پرواز کنم..
اگر بگویی که بخشیده ای مرا..
خورشید در دهان تو بود و من پروانه بودم آن روزها...
و هرچیز و هر کس به ما حسود بود..به این من .. به این تو ..که باهم ما شد..
و هیچکس امروز التماس دلم را باور نکرد وقتی گفتم که هنوز بی تابم..
و پشیمانم از هر هوسی که عشق نامیدمش و به رخت کشاندم..
تو دوستم داشتی و من کودک بودم به آن همه مهر ِ تو..
این دل به هر عشقی حریص است..
و با هر آسمانی که ستاره دارد عشق بازی میکند..
دوست داشتم..تو را..همه آن روز ها وشب هارا..همه آن دوستت دارم هارا..
دوست داشتم...زخم هایمان را...درد هایمان را..آن روزهارا..
آرزو هایمان را که هر دو فقط یکی داشتیم و من ..
آرام نمیشود این تن..این روح..این من...آراااااااااااااام نمی شود!
بی قرار..بی تاب..همیشه دلتنگ...دلتنگ یک حس..که بود و حالا نیست..
حسی که بی خوابی داشت..حسی که بغض داشت..حسی که فریاد داشت..درد داشت..درد داشت
بگو چرا آسمون تو بی حصار بود؟بگو چرا دنبال قفس بودم..
این دل..آوار شد..ریخت..تمام شد..
و حالا همه عشقت را به موهای ستاره ها می آویزم..
دوباره عاشقی را فریاد میزنم..تمام روز را یک پروانه میشوم..
روی شمعی می نشینم! آهسته آب میشوم..
هر بار آمدم چیزی بنویسم!
از تو و آن روزها! وقتی که به نبودنت فکر کردم!
دستم لــــرزید و قلمم شکست!
من بی تو عاشقانه نمینویسم!
من بی تو ! عاشقی نمیدانم
تا میخواهم به کسی بگویم که دوستش دارم!
پروانه ای می آید درست می نشیند روی موهایم!
از آن روزها...
فقط و فقط و فقط رنگ چشم هایت مانده توی نگاهم!
همین و بس!
نه دیگر تنم هوس نوازش دست هایت را می کند و
نه دلم هوای عاشقانه هایت را !
تو نیستی! قدم زدن زیر باران برای چه؟!
تو نیستی عکس های پر بوسه برای چه؟
تو نیستی اصلا چرا زندگی؟
یک سال گذشت از آخرین نامه ام برایت!
و هنوز هم پافشاری میکنم به فراموش کردنت!
تند تند مینویسم که این نامه تمام شود! غافل از اینکه یاد تو هرگز
پایان ندارد! من اصلا نقطه های پایان را هرگز نگذاشته ام! که حالا بخواهم..
باران یا برف چه فرقی میکند وقتی همه فصل ها به من و تو حسود بودند؟
فلانی میدانی؟
به دنبال چیزی شبیه چشم هایت میگردم بین این ها!
و نیست چیزی شبیه چشم هایت! شبیه آن رنگین کمان نگاهت!
که بی تابم میکرد...!
ساده بگویم آمده بودم که اعتراف کنم!
هر چقدر هم که بزرگ شده باشم!
هرچند سال هم که بگذرد! من هنوز در آن روز ها زندگی میکنم!
و راضیم به همین خاطرات سیاه و سفیدی که مانده!
به همین عکس هایمان! دو نفره هایمان! عاشقانه هایمان!
همیشه یک نفر باید بغض میکرد..
همیشه یک نفر باید به اوج گرفتن پرنده ای خیره میشد
همیشه یک نفر باید در دریای آرااام غرق میشد
همیشه در بهترین لحظه ها یکنفر باید سقوط می کرد
همیشه یک نفر باید از خواسته هایش رد میشد..
همیشه یک نفر باید با زندگی کنار می آمد..
همیشه یک نفر باید می لرزید
همیشه یک نفر باید می رفت..
تا...!
تا کسی بماند
تا کسی بخندد
آن یک نفر ! خود ِ من بود..
که رفت
به آسمان سلام میکنم
لبخندی میزنم٬هم چنان مات و مبهوت نگاهش میکنم
درست شنیدی ٬اینجا پاییز شده
دیگر خبری از خمیازه های کش داره بی اراده ظهر گرم تابستان نیست
دیگر خبری از غروب دلگیر روز های تلخ رفته نیست
حالا باید منتظر اولین باران بود
ب ا ر ا ن
و تو اولین باران را تنهایی کنار پنجره
به انتظار می نشینی!
در همان اتاق سمت چپی
روی تخت زیر پنجره!
با پاهای در هم گره خورده و
سری فشرده میان دستهایت
با این زیر سیگاری نیمه پر..
با این هوای خیس ..
اینجا پاییز شده و تو تنهایی پاییز را جشن میگیری
و این سرفه ها میخواهند یادآوری کنند
که شاید یک لیوان چای داغ..
شاید اگر بود..فکرت را پس میزنی!
حالا که نیست ٬ حالا که تنهایی!
لیوان چای را روی میز کنار تخت میگذاری
دراز می کشی و به سقف اتاق خیره!
سیگاری روشن میکنی و با خودت فکر میکنی!
چه تن خسته و تب داری را همسفر خود کردم!
نکند خوابم ببرد و باران ببارد و اولین قطره اش را نچینم!؟
این جمله را برای تیک تاک ساعت روی میز میگویم
که صبح ها از خواب بیدارم میکند
که ساعت را به رخم میکشد! که میگوید زمان میگذرد!
نکند باران با خورشید قهر کرده؟
راستش را بخواهی من باران را کنار ماه٬در کوچه های تاریک دوست دارم
نفس عمیق میکشی!
تو خوشحالی چون پاییز شده
کاش تمام نمیشد اولین روز پاییزی ِ من
کاش فردای نیامده٬ قرار آمدنش را با تاخیر می انداخت!
کاش میگفت:برای دل خوشی تو هم که شده ۲۰ ثانیه دیرتر!
میبینی؟اینجا حتی گنجشک ها هم مراعات میکنند
که شاید کسی حوصله صدای نفس های خودش را هم نداشته باشد
نگاه کن..
نگاهم سر می خورد روی نوشته های روی دیوار
چقدر که بی قراری میکنم..
دست های دنیا را گرفته ام..
نکند که برود جلو و من بمانم و گم شوم بین گذشته هایم..
نکند که دنیا برود و من تنهایی تنها بمانم..
باران شو..
این روز های هم میگذرد..
مثل همه آن روزها..
که گذشتند...