دلتنگ
يادت بخير
بگذار دلم خوش باشد..

به پاییز تنیده دور تن ِ عریان درخت ها..

به صدای قار قار ِ کلاغ ها...

من از ادامه راه بعد از تو میترسم

من از این همه "تو" میترسم

و انگار اینجای ِ قصه که میرسد قلم هم هراسان میشود..میلرزد

آذر ماه و یک دنیا اتفاق که می افتد..

یک حادثه ..یک نگاه..

پاییز را دوست دارم ...سیاهی انگار که میرود خودش را بین برف ها گم کند..

و تو میمانی و تو ...

دست ِ تو نبود...دست ِ ما نبود..

آنقدر غرق بودیم که موج هارا ندیدیم...

گوش ماهی هارا نچیدیم..

ذره ذره فرو رفتیم و نفس بریدیم..

حالا هم هرچه نگاه میکنم توی تقویم زندگی..همه اش دیروز است

دیروزهایی که با فردا غریبند...

و همه اش تاریک است !آنقدر که هیچکس زمین خوردنت را نمیبیند..

چه میشود کرد وقتی فرو رفته ای؟

وقتی میدانی بن بست به استقبالت نشسته...

وقتی پر های پروازت را چیده ای و گذاشته ای بین دفترچه خاطراتت

که فرداها..ببینند و بخوانند عمق دلتنگی هایت را...

من دچار شده ام..دچار وهم آمدن زمستانی که

میخواهد تمیزت کند از کثیفی ها..

و روحت را آرام کند از شب گریه های بی معنا....

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 2:47  توسط مهسا ط 

هروقت کسی می آمد تا دستی به سر تنهاییم بکشد..

خواب میشدم... و آنقدر در بی کسی ِ کودکانه ام می غلتیدم

که تمام رویاهایم مثل کلاف سردرگمی به هم میپیچید..

آنوقت او می ماند و یک جسم   ِ غرق در خوابِ آشفته...

او میماند و دوراهی پر پیچ و خمی بین ماندن و رفتن...

و همیشه این رفتن بود که دل  ِ تنهاییم را می سوزاند...

 شب شد..

یک شب ِ دیگر آمد و من غرقم در سکوتی بی انتها...

حرف هایم طعم نفرت میدهد...

حالـــــی دارم عجیب...

 خوب نیستم... روحم درد دارد...

دست هایم سرد ِ سرد..تنم میلرزد..

باز هم نیستی...

نبودن..نبودن هایت... وحشت هایم..

چه کسی می آید مثل تو؟

که با قهر چشم هایش با نگاهم..ذره ذره کم شوم..آب شوم..

کجایی دل خوشی دلم؟!کجایی؟

دیدی؟! بی تو این دل به کجا رسید؟

ترسیدم..ترســـــــــــــــیدم تو نباشی...

دیدی با رفتن هم قدم شدی؟

سایه ات هم دیگر از اینجا رفته..

مانده ام با یادت.. و یادگاری هایی که ندادی...

مانده ام با یک دنیا دلواپسی و یک جسم نا آرام..

هیچ چیز..هیچکس مثل حضورت نه آرامم میکند و نه میتواند که

آرامـــم کند..

نیستی ..

نبودنت از همه جای این خانه ...از هر گوشه این شهر می بارد..

بی تو من تنهایی ٬ تنها شدم...!

بی تو بی صدا اشک شدم..

و ندیدی! و نشنیدی که فریاد میزدم بر گـــــــــــــــــرد!

تو می رفتی و من خیره میماندم به رد پاهای کسی که در دستش

دلم می رفت به نا کجا..

راستی به کجا میروی؟!

بعد از من با چه کس همسفر میشوی!

چرا میروی!؟

ماندن که درد ندارد! این رفتن هاست که انسان را پر از درد میکند...

کاش میفهمیدی بی تو بغض گلویم را زخمی میکند!

کاش می ماندی..

تو اگر میماندی من به تو شوق آمدن فرداهای باهم را نشان میدادم..

تو اگر با من میماندی ...من با تو ما میشدم..!

رفتی ! و چه خوش! گذشتی ...

نفرت از تو ؟نه...

نفرت از ما بودن ِ بی تو!دارم

 خوب نیستم..

تن خسته ام..روحم پر پر میزند..

شعر هایم قافیه کم می آورد...

تو اگر میماندی....

 

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 15:26  توسط مهسا ط 

نه اینکه باران باریده باشد و من بارانی باشم

 نه..!

من اصلا حال خوبی ندارم...

اگر خدا کمک میکرد و من محکم تر می ایستادم اینجا..

کسی نمیدید پاهایم از رفتن می لرزد..

تو آنقدر خوب هستی که حرف های سخت من و آنها را...

ساده گرفتی و لبخند زدی!

تو آنقدر خوب هستی که بعد حرف های تلخم  گفتی تنها یک

آرزو داری و آن هم خوشبختی من است..

من ِ امروز دیگر من ِ آن روزها نیست..

من ِ امروز را مادر آغوش گرفته و دارد زااار میزند..

من ِ امروز را با دود ِ سیگار طرح کشیده اند..

من اگر اشک میریزم! نه به خاطر پایان قصه نیست!

به خاطر سختی شروع قصه است...

به خاطر همه آنروزها که کل شهر زیر پای ِ ما بود و

همه حسود بودند به کنار هم بودن من و ما...ولی من در دلم کس ِ دیگری بود...

برای آن روزهاییست که بودی وقتی همه چیز برای من سخت بود..

ولی امروز که تکرار سختی هاست..گفته ام ترکم کنی..!

گفته ام ترکم کنی چون من کنار ِ تو ما نمیشود

قولی داده ام به اندازه تمام ستاره ها که نچیده ایم..

قولی داده ام به بزرگی خدا...!

دست های ِ کسی بعد تو دست هایم را میان دستانش نمیگیرد

و کنار هیچکس دیده نمیشوم..

قول داده ام..

قول داده ام ...تنها خوب ِ من...

میمانم روی حرفم..دست های ِ هیچ مردی دیگر دست های ِ مرا لمس نخواهد کرد

دوست ِ خوب ِ روزهای ِ رفته ی من..

تو برو...این دنیا دلتنگی می فروشد ! تو برو این دنیا... به من سخت میگیرد

تو برو..

ولی...
کاش میشد حرف هارا زد..
کاش میشد خالی شد... 

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:49  توسط مهسا ط 

تمام شب را به آسمان خیره بودم...

فکر میکردم .. کجای این دنیا کسی مثل من

وسوسه بی خوابی دلتنگیش را قلقلک میدهد!

من فراموش شدم راستی..همان لحظه ای که از من شکستی!

من فراموش شدم..

و از بالای آسمان قلبت ! درست همانجایی که باهم ستاره پر پر میکردیم!

آهسته آهسته پایین آمدم پیش از آنکه دلت را تکان دهی و پایینم بیاندازی

خودم آهسته آهسته اشک ریختم و پایین آمدم..

خیالت از اشک هایم خیس نشد؟

دلت نسوخت؟

این آسمان و تمام ستاره هایش را می سپارم به تو..

دیگر نگاهشان نمیکنم..تمام شب قول میدهم با چشم های بسته پرواز کنم..

اگر بگویی که بخشیده ای مرا..

خورشید در دهان تو بود و من پروانه بودم آن روزها...

و هرچیز و هر کس به ما حسود بود..به این من .. به این تو ..که باهم ما شد..

و هیچکس امروز التماس دلم را باور نکرد وقتی گفتم که هنوز بی تابم..

و پشیمانم از هر هوسی که عشق نامیدمش و به رخت کشاندم..

تو دوستم داشتی و من کودک بودم به آن همه مهر ِ تو..

این دل به هر عشقی حریص است..

و با هر آسمانی که ستاره دارد عشق بازی میکند..

دوست داشتم..تو را..همه آن روز ها وشب هارا..همه آن دوستت دارم هارا..

دوست داشتم...زخم هایمان را...درد هایمان را..آن روزهارا..

آرزو هایمان را که هر دو فقط یکی داشتیم و من ..

آرام نمیشود این تن..این روح..این من...آراااااااااااااام نمی شود!

بی قرار..بی تاب..همیشه دلتنگ...دلتنگ یک حس..که بود و حالا نیست..

حسی که بی خوابی داشت..حسی که بغض داشت..حسی که فریاد داشت..درد داشت..درد داشت

بگو چرا آسمون تو بی حصار بود؟بگو چرا دنبال قفس بودم..

این دل..آوار شد..ریخت..تمام شد..

و حالا همه عشقت را به موهای ستاره ها می آویزم..

دوباره عاشقی را فریاد میزنم..تمام روز را یک پروانه میشوم..

روی شمعی می نشینم! آهسته آب میشوم..

2 نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 18:54  توسط مهسا ط 

شاید آخرین نامه به چشم هایت
بگزار اعتراف کنم!

هر بار آمدم چیزی بنویسم!

از تو و آن روزها! وقتی که به نبودنت فکر کردم!

دستم  لــــرزید و قلمم شکست!

من بی تو عاشقانه نمینویسم!

من بی تو ! عاشقی نمیدانم

تا میخواهم به کسی بگویم که دوستش دارم!

پروانه ای می آید درست می نشیند روی موهایم!

از آن روزها...

فقط و فقط و فقط رنگ چشم هایت مانده توی نگاهم!

همین و بس!

نه دیگر تنم هوس نوازش دست هایت را می کند و

نه دلم هوای عاشقانه هایت را !

تو نیستی! قدم زدن زیر باران برای چه؟!

تو نیستی عکس های پر بوسه برای چه؟

تو نیستی اصلا چرا زندگی؟

یک سال گذشت از آخرین نامه ام برایت!

و هنوز هم پافشاری میکنم به فراموش کردنت!

تند تند مینویسم که این نامه تمام شود! غافل از اینکه یاد تو هرگز

پایان ندارد! من اصلا نقطه های پایان را هرگز نگذاشته ام! که حالا بخواهم..

باران یا برف چه فرقی میکند وقتی همه فصل ها به من و تو حسود بودند؟

فلانی میدانی؟

به دنبال چیزی شبیه چشم هایت میگردم بین این ها!

و نیست چیزی شبیه چشم هایت! شبیه آن رنگین کمان نگاهت!

که بی تابم میکرد...!

ساده بگویم آمده بودم که اعتراف کنم!

هر چقدر هم که بزرگ شده باشم!

هرچند سال هم که بگذرد! من هنوز در آن روز ها زندگی میکنم!

و راضیم به همین خاطرات سیاه و سفیدی که مانده!

به همین عکس هایمان! دو نفره هایمان! عاشقانه هایمان!

 

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 3:20  توسط مهسا ط 

همیشه یک نفر باید می رفت..

همیشه یک نفر باید بغض میکرد..

همیشه یک نفر باید به اوج گرفتن پرنده ای خیره میشد

همیشه یک نفر باید در دریای آرااام غرق میشد

همیشه در بهترین لحظه ها یکنفر باید سقوط می کرد

همیشه یک نفر باید از خواسته هایش رد میشد..

همیشه یک نفر باید با زندگی کنار می آمد..

همیشه یک نفر باید می لرزید

همیشه یک نفر باید می رفت..

تا...!

تا کسی بماند

تا کسی بخندد

آن یک نفر ! خود ِ من بود..

که رفت

2 نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:53  توسط مهسا ط 

اینجا پاییز شده

به آسمان سلام میکنم

لبخندی میزنم٬هم چنان مات و مبهوت نگاهش میکنم

درست شنیدی ٬اینجا پاییز شده

دیگر خبری از خمیازه های کش داره بی اراده ظهر گرم تابستان نیست

دیگر خبری از غروب دلگیر روز های تلخ رفته نیست

حالا باید منتظر اولین باران بود

ب ا ر ا ن

و تو اولین باران را تنهایی کنار پنجره

به انتظار می نشینی!

در همان اتاق سمت چپی

روی تخت زیر پنجره!

با پاهای در هم گره خورده و

سری فشرده  میان دستهایت

با این زیر سیگاری نیمه پر..

با این هوای خیس ..

اینجا پاییز شده و تو تنهایی پاییز را جشن میگیری

و این سرفه ها میخواهند یادآوری کنند

که شاید یک لیوان چای داغ..

شاید اگر  بود..فکرت را پس میزنی!

حالا که نیست ٬ حالا که تنهایی!

لیوان چای را روی میز کنار تخت میگذاری

دراز می کشی و به سقف اتاق خیره!

سیگاری روشن میکنی و با خودت فکر میکنی!

چه تن خسته و تب داری را همسفر خود کردم!

نکند خوابم ببرد و باران ببارد و اولین قطره اش را نچینم!؟

این جمله را برای تیک تاک ساعت روی میز میگویم

که صبح ها از خواب بیدارم میکند

که ساعت را به رخم میکشد! که میگوید زمان میگذرد!

نکند باران با خورشید قهر کرده؟

راستش را بخواهی من باران را کنار ماه٬در کوچه های تاریک دوست دارم

نفس عمیق میکشی!

تو خوشحالی چون پاییز شده

کاش تمام نمیشد اولین روز پاییزی ِ من

کاش فردای نیامده٬ قرار آمدنش را با تاخیر می انداخت!

کاش میگفت:برای دل خوشی تو هم که شده ۲۰ ثانیه دیرتر!

میبینی؟اینجا حتی گنجشک ها هم مراعات میکنند

که شاید کسی حوصله صدای نفس های خودش را هم نداشته باشد

نگاه کن..

 نگاهم سر می خورد روی نوشته های روی دیوار

چقدر که بی قراری میکنم..

دست های دنیا را گرفته ام..

نکند که برود جلو و من بمانم و گم شوم بین گذشته هایم..

نکند که دنیا برود و من تنهایی تنها بمانم..

باران شو..

این روز های هم میگذرد..

مثل همه آن روزها..

که گذشتند...

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط مهسا ط 

تنهایی زیبا بود
برای زندگی کردن کافیست که مرده باشی
با چشم های باز و نگاهی رو به آسمان
کافیست مرده باشی تا بفهمی معنی شب گریه های
این من که نه زن است و نه مرد یعنی چه...شب های بی ستاره یعنی چه
باید بفهمی خستگی چه طعمی را زیر دندان هایم می آورد
باید بفهمی چرا تنهایی ؟
مینویسم که خوب نیستم
برای چیز هایی که شنیده ام بغض میکنم
نفرتم را می بلعم..اشک هایم را خاک میکنم
هراسم نیست که لب هایت را وقت مستی ببوسم
هراسم نیست که سیگارم را از لب های تو بگیرم
هراسم نیست که ببازم همه داشته هایم را
من با تنهاییم خوبم..زنده ام..شادم
من با تنهاییم تنهایم
آسمان من آبستن ستاره های پرنور و زیباست
شب های من پر از کلاغ های کاغذیست
روزهایم را با تنهاییم معنی میکنم
حرف هایم را زیر دندان هایم میجوم
من با تنهاییم عشق بازی میکنم
تنهاییم را می ستایم
روزهایی که گذشت و شب هایی که خیس از اشک
سحر شد..شاید پروانه شدن یک خیال بود
یک خیال ساده اما دوست داشتنی
روزهای من گذشت با تنهایی من گذشت
به دنبال یک هدف
گذشت و زمان حتی نفسی تازه نکرد
گذشت و ثانیه دوید
آمدم بگویم دست هایم را بگیر
که دیدم رفته بود
قد کشیدم..
باز هم تنهایی قد کشیدم
همون روزی که توی کوچه ها با یه کوله رو دوشم زیر بارون
شعر تنهایی و میخوندم..قد کشیدم

ستاره باز هم چشمکی زد
خواستمم بگویم :تنهایی من زیباست

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:13  توسط مهسا ط  | 

نمیدونم این بیخوابی ها

این خستگی ها...

این سردردا کی میخواد راحتم بزاره؟

چرا نمیری و گورتو گم کنی

من حتی ااون دفتر خاطرات لعنتیم سوزوندم

شب چهارشنبه سوری...

وقتی همه تو شادی بوودن

من داشتم تو اشکام غلط میزدم..

مرور خاطرات مرده شده کار هر روزم...

میای ..میری...هیچکس نمیفهمه چند تا زخم میخوری

وقتی تو اتاقت..با آهنگای گندی که هیچکس دوس نداره..تویی که اشک میریزی

وقتی سیگارت و روشن میکنی و دلت میخواد با دودش بری اون بالا ها

تا تو بغل ابر ها محو شی

هیچکس حتی سراغت و نمیگیره..

من از این روزمرگی ها..از این تن خستگی ها..

از این حس خواب همیشگی ...بیزارم..

حتی  فکر جدا شدن از اتافم دیوونم میکرد..

چرا باید شکست خورد تا بزرگ شد؟

چرا نمیشه خندید؟!

چرا باید پوسید و لبخند زد!؟

 

چرا نمیشه معشوقه ی اون روزهارو فراموش کرد؟

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:37  توسط مهسا ط  | 

بیا این روز ها...

حال و روزم را لمس کن..

اینکه هر لحظه ...به سوی خدا ..روزنه ای می یابم..

امیدیست که انکار نشود کرد..

حرف هایم را آغازیست با نام او...

ـــــــــــــــــــــــــــ

شب یلدا..امسال...من بودم...

خدا بود...تو بودی...یک دنیا حرف...

اتاق ساکت و سردم...

دود سیگار هنوز هم برایم جوابیست به چرا های بی جواب...

و سرفه های خشک  و  تلخ من...کنایه از درد کهنه ام..

که چرا این روزها...بیشتر میسوزم  و کمتر میگویم...

خدایا تو هستی..که من تنها نباشم..

اینکه هر روز این آدم های دیو صفت تنها ترم میکنند..

به خدا که جز خوشحالی چیزی برایم نمی آورد..

رها شدن از این آدم ها..درست رو به رو شدن با توست..

پس تنها ترم کن...بی کس ترم..

من این ها را نمیخواهم...

من این ها را نمیفهمم...

بیا دست هایم را بگیر...

بیا و بگو..شاهزاده ی قصه منم...

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:47  توسط مهسا ط  |